|
صهبای نسیمی بچشان زان رخ مهگون کاندر طلب روی مهت در تب و تابم
|
رسول مهربانی ها فرمود :
ماه رجب ، ماه استغفار امت من است . پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است...
.
.
.
استغفراللّه ذالجلال والاکرام من جمیع الذّنوب و الآثام
++++
سُبْحَانَ الإله ِ الْجَلِیل ؛ سُبْحَانَ مَنْ لا یَنْبَغِى التَّسْبِیحُ إِلا لَهُ سُبْحَانَ الْأَعَزِّ الْأَکْرَمِ سُبْحَانَ مَنْ لَبِسَ الْعِزََّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ

+ روزه این ماه را از دست ندهیم...آخر فرموده اند: رجب نام نهری است در بهشت از شیر سفید تر و از عسل شیرین تر..هر که یک روز از رجب را روزه بگیرد از این نهر میاشامد...
+اول ماه رجب ، چهارشنبه است که چون اون روز امتحان دارم ، گذاشتن این پست به امروز موکول شد...
+روز شماری می کنم تا لیلة الرغائب و ایام البیض...
+از بس که شکستم و ببستم توبه...فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر...و امروز به ساغری شکستم توبه
بفرمایید فروردین شود اسفنهای ما
نه بر لب ، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان ، یعنی نه مانند من و مانند های ما
بفرمایید تا این بی چرا تر کار عالم ؛ عشق
رها باشد از چون و چرا و چندهای ما
سر مویی اگر با عاشقان داری سر یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو می گوییم و می گویند ، کاری کن
که " می بینم " بگیرد جای " می گویند " های ما
نمی دانم کجایی یا که ای ، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود ، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده های ما
(مرحوم قیصر امین پور)

اللّهمَ عَجّل لوَلیکَ الفَرَج وَ العافیة وَ النّصر وَ اجعَلنا مِن خَیٔر اَنصارِه و اَعوانِه وَ المستَشهدینَ بَینَ یَدَیه

محکم در آغوش کشیدمش...نه یکبار...نه دوبار... سه بار... همینطور میدیدمش و میبوییدمش و عطر حرم ارباب را استشمام میکردم از بند بند وجودش... از تک تک واژه هایی که برای توصیف شش گوشه برایم بکار میبرد.
میگفت مخصوصن حرم حضرت عباس ، خیلی بیادت بودم. آخر سفارشش کرده بودم هر موقع نگاهت به قسمت چوبی ضریح آقا ابوالفضل افتاد ، بیاد من هم باش...
گفتم دیدی تمام توصیفاتی که از شش گوشه و عظمتش شنیده بودی با آنچه که خودت با چشمانت دیدی ، تفاوتش از زمین بود تا به آسمان؟؟؟ گفتم قدر خودت را بدان...سعی کن تا آخر عمر کربلایی بمانی. مثل من نباش که کربلایی بودنم فقط یک ماه طول کشید...
برایم که حرف میزد یاد شب جمعه ای افتادم که مهمان حرم ارباب ، بودم... آن لحظه ای که تمام زائران چه در حایل حرم ، چه در صحن ، قیام کرده و یک صدا ندای لبیک یا حسین سر میدادند... گویی که تمام کائنات و عرشیان و فرشیان ، هم صدا با زوار امام حسین ، این زیباترین ندا را سر میدادند...
+برای خداحافظی و طلب حلالیت سفر کربلای دو سال پیشم این متن را آماده کرده بودم. حالا هر چه بیشتر از تاریخ سفرم میگذرد ، بیشتر به عمق جمله میرسم :
" ای خدای آب ! ما را آنچنان تشنه بخواه که هیچ آبی جز عطش کربلا سیرابمان نکند! "
+ نوای وبم ، دلتنگیم را بیشتر و بیشتر میکند... حسین جانم...حسین جانم... تو را دارم،چه غم دارم؟ از این دنیا من چه کم دارم؟...
+آقا تا حالا کربلا نرفتن... امان از دل رهبرم... :(

شب ولادت مادر مهربان خلقت ...
امامزاده علی اکبر...
گلزار شهدای چیذر...
زیر باران رحمت خدا چه صفایی داشت...


دیشب دوباره حاج حسین مرا شرمنده خود کرد... مرا هم پای خود آورد به خاک مقدست تا یک دل سیر ، دلی از عزا درآورم... عزای دوری از تو... عزای زندانی شدن در این شهر صد رنگ پر از دوز و ریا...
باز دلم هوایت را کرد شلمچه

------------------------------------------
پناه بر عشق!
دو رکعت گریست در آستین آسمان برای دوری از یادهای تو واجب است!
(سید علی صالحی)
جز آستان توام در جهان،پناهی نیست...سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد،من سپر بیندازم...که تیغ ما بجز از ناله ای و آهی نیست
چرا ز کوی خرابات،روی بر تابم؟...کز این به هم به جهان رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر...بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غلام نرگس جماش آن سهی سروم...که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن...که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن...که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو،دام راه میبینم...به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
خزینه دل حافظ به زلف و خال مده...که کارهای چنین، حد هر سیاهی نیست
خدایی که نزدیک تر از رگ گردن به توست؛گاهی آنقدر نزدیک است به تو ، که حضورش را حس نمی کنی و روزمرگی های لعنتی، تو را غافل از یادش می کند و نتیجه اش می شود نمازهای بی طمانینه... شاید به ظاهر آرام ولی به واقع...
خدای من...اله من...مرا،قصوراتم را،ضعفم را،کوچکی و ضلالتم را به بخشندگی ات ،به قدرتت ، به جبروتت و به پاکی ات ببخشای.

الهی و ربی من لی غیرک
۱. استاد مطهری فرصت تربیت پسرش علی را نداشته ؟؟؟
۲. پسر نوح با بدان بنشست ؟؟؟
۳. گیرم پدر تو بود فاضل ؟؟؟
۴. هنگام تولد در زایشگاه جا ب جا شده ؟؟؟
تا موسوی راهی نمانده ! علی مطهری پارو بزن !
+آراء مردم تهران نشون داد که رسانه ملی در حق مردم کم کاری ( بخانید اجحاف ) کرد...
سلام و درود خدا بر شما بانوی فداکار ؛ بر شما که به واسطه ی تربیت پسرانی رشید و غیور ،
" ام البنین " نام گرفته اید.
پسرانی که تا آخرین قطره ی خونشان ، از برادرشان...نه ، بهتر بگویم...از اربابشان ، حسین ، حمایت کردند در سرزمین پر بلای کربلا در ظهر عاشورا...
شما که عباسی را تربیت کردید که دلاوری اش ، زیبایی اش و ادبش و ادبش و باز هم ادبش ، شهره آفاق بود ؛ واین ادب و خضوع را از خودتان به ارث برده بود... مگر نه اینکه شما ، هیچ گاه خودتان را همسر امیرالمؤمنین و مادر زینبین و حسنین ندانستید ؟... همیشه خودتان را کنیز این خاندان ، می خواندید و به عباس و دیگر پسرانتان ، سفارش می کردید که مبادا ، حضرت علی (ع) را پدر ، حسنین را برادر و زینب -سلام خدا بر او باد- را خواهر خود خطاب کنند... کمترین خطابه شان ، " آقای من " و" بانوی من " باشد!

شما بودید که به عباس سفارش می کردید که مبادا پیش از آنها ، قدمی بردارد ، پیش از آنها دست به غذا ببرد و پیش از آنها آب بنوشد ... گویی شما هر آینه می دیدید مقابل چشمانتان ، ظهر عاشورا و صحرای سوزان نینوا و عطش خاندان آل عبا و انعکاس زلال نهر علقمه را در دیدگان عباس !
گویی شما ، نه از روز تولد عباس ، که از روز ورودتان به خانه ی فاتح خیبر ، خودتان را آماده ی تربیت عباس می کردید برای اینچنین روزی ...
بعد از پر کشیدن یاس پهلو شکسته ی علی ، این شما بودید که آسوده کردید خاطر غمین مولا را از بیم تنهایی و بی یاوری حسینش در ظهر عاشورا ، با پسران وفاداری که برایش به ارمغان آوردید .
و در آن میان ، عباس همچون قرص قمری می درخشید بین یلان بنی هاشم ؛ و شما بر خود می بالیدید ، به خاطر داشتن این چنین فرزند دلاور و برومندی ...
و چه تحسین برانگیز است این روحیه ی رشادت گونه تان ...این پا به رکاب بودنتان برای فدایی شدن در راه امام و ولی زمان ؛ که با جان و دل ، هر چهار پسر رشیدتان را ، فدای حسین بن علی کردید و به هنگام بازگشت کاروان آل علی – که دیگر نه حسینی داشت و نه عباسی و نه...- به مدینه ، بی تاب ، فقط حال حسین را جویا می شدید ؛ گو اینکه هر کس شما را نمی شناخت ، می پنداشت که هیچ فرزندی ندارید و تنها دغدغه تان سلامتی امامتان است... و ضجه و مویه تان نه به خاطر شهادت پسرانتان ، که در غم تکه تکه شدن ارباب و سرور و مولایتان بود...
و اینجاست که عرشیان و فرشیان ، حیران می مانند از این همه اخلاص و ادب و جان نثاریتان...
بانو! تا قیامت بنازید و ببالید بر خود ، به خاطر لطفی که خدا ، به واسطه ی ایمان و اخلاص و فروتنی تان ، عطا کرد بر شما و افتخار کنید که مسما به این نام غرور آفرین هستید ... "ام البنین" و چه نامی زیبا تر و زیبنده تر از این...
------------------------------------------------------------
این پست هم قاعدتن باید فردا یا پس فردا گذاشته میشد که باز هم به دلیل مشغله این جانب به امروز موکول شد!
------------------------------------------------------------
بعدن نوشت : خدایا! دیشب با گریه و مناجات با تو و نوای کربلایی شهید علمدار خابم برد...دلم آنقدر برایش تنگ شده بود که در خابم صدایش را شنیدم...دقیق یادم نیست...که برایم حرف میزد یا نوحه میخاند...هر چه بود خاطر آزرده ام را آرام کرد...